بخشی از نامه صادق هدایت به حسن شهیدنورایی

مدتی است که کاغذ اخیرتان رسیده است. خیلی متاسفم که جوابش به تاخیر افتاد، اما هر چه زور می‌زنم نمی‌دانم بیخود چه بنویسم شاید از شدت خوشی یا ناخوشی است نمی‌دانم. همه لغات به نظرم مشکوک می‌آیند. مدت‌هاست جواب فرمول و همه چیز برایم مفهومش عوض شده و فاصله گرفته. اصلا گمان نمی‌کنید که حرکت نوشتن خودش مضحک باشد؟ شاید هم از خستگی و ناخوشی است. به هر حال حس می‌کنم که هرچه انرژی برایم مانده بود همه تمام شده. به هیچ کاری نمی‌توانم علاقه‌مند بشوم و اصلا مسایلی برایم پیش آمده که گفتن یا نوشتنش هم احمقانه به نظرم می‌آید. فقط می‌دانم که خسته هستم و هیچ چاره‌ای هم ندارم یا دارم اما حوصله کوچک‌ترین اقدام حتی تکان دادن سر انگشتم را هم ندارم. شاید عادت است یا اینکه... هیچ، مثل اشعار جدید شد. نمی‌دانم شما چه گناهی کرده‌اید که این ترهات را باید تحویل بگیرید. می‌خواستم بگویم که از نظر جسمی برایم غیرمقدور است. حالا مجبورم یک موضوع را شرح بدهم تا کمی روشن بشوید یا اینکه بتوانم پرت‌وپلاهای خودم را تبرئه کنم.




ادامه نوشته

من از ابتدا آزاد انديش بار آمدم/ احسان نراقي

اكثر كتاب‌هايي كه نوشتم براساس دريافت‌هاي شخصي‌اي بود كه از جامعه خودمان داشتم چون من از ابتدا به هيچ‌وجه به دنبال تقليد نبودم و سعي مي‌كردم كه به يك استقلال فكري در تبيين مسائل دست پيدا كنم. توجه داشته باشيد كه جامعه‌شناسي يك علم ظريف و در عين حال پيچيده يي نيست. جامعه‌شناسي درك ويژه‌يي از مسائل را مي‌خواهد و استعداد خاصي را مي‌طلبد يعني رسيدن به اين درجه كه فرد بتواند به دريافت ويژه و متمايزي از امور دست پيدا كند و در نهايت قادر به اين باشد كه اين دريافت كلي خود را به امور مختلف تعميم دهد.من در اين زمينه، بيش از همه مرهون تربيت پدرم حسن نراقي هستم. من به خاطر دارم كه از همان 12-13 سالگي، او فرزندانش (از جمله خودم) را در ساعات مشخصي زير كرسي مي‌نشاند و مسائل گوناگون دنياي واقعي را بر ايمان به خوبي تبيين مي‌كرد. ضمن اينكه تعصب خاصي روي فرهنگ ويژه‌يي هم نداشت و با وجود دارا بودن تحصيلات حوزوي، بسيار هم به فرهنگ غرب به ويژه فرهنگ فرانسوي علاقه‌مند بوده و تا آنجايي كه امكان داشت ما را با زواياي مختلف اين فرهنگ‌ها آشنا مي‌كرد. به‌اين‌ترتيب من از ابتدا آزاد انديش بار آمدم و با دنياي واقعي نه اينكه فقط با دنياي تقلبي كلاس و مدرسه و دانشكده و ... آشنا شدم.


احسان نراقي/گفتگوي منتشر نشده با روزنامه اعتماد +


يك نشانه /وودي آلن


1359321557_532817_216275255141186_870602161_n.jpg


ای كاش خدا فقط یك نشانه‌ی روشن به من نشان میداد!
چیزی مثل باز كردن یك حساب پر پول به نام من در یكی از بانكهای سوئیس!
وودی آلن

(اس،زد)/ رولان بارت

زیبایی (بر خلاف زشتی) به واقع قابل توضیح دادن نیست: زیبایی خود، خود را در هر پاره از بدن ، به زبان می آورد،  تایید و  تکرار می کند، اما تشریحی در کار نیست.

(اس،زد)/ رولان بارت


كتابخواني سعيد ليلاز

سال‌ها است که تمرکزم را روی اقتصاد و تاریخ گذاشته‌ام. در رابطه با تاریخ صدر اسلام، جنگ جهانی، انقلاب اکتبر، سیر اندیشه سیاسی در ایران، تاریخ ایران در دوره مغول و تاریخ معاصر بیشتر مطالعه دارم. از کتاب‌هایی که اخیرا موفق به خواندن آن‌ها شده‌ام می‌توانم به «زندگینامه استالین» که «سایمون سیبیگ» آن را بسیار خوب در دو جلد نوشته، «پیامبر مسلح» نوشته «ایزاک دویچر» که طی آن زندگی سیاسی «تروتسکی» بررسی می‌شود و متن مکالمه هلاکوخان مغول با خلیفه عباسی اشاره کنم. «زندگینامه مارکس» را عید امسال خواندم و آخرین کتابی که مطالعه کرده‌ام از «دکتر جواد طباطبایی» درباره ریشه‌های انحطاط در ایران بوده است. همچنین اخیرا بخش «نبرد مسکو» از کتاب «رایش سوم» نوشته «ویلیام‌شایرر» را مرور کرده‌ام.
در حوزه ادبیات اخیرا مجموعه شعر «کیوان مهرگان» با نام «دهانم بوی مریم می‌دهد» را خوانده‌ام. از نویسندگان مورد علاقه‌ام می‌توانم از محمود دولت‌آبادی، به‌آذین، احسان طبری، گابریل گارسیا مارکز که «صد سال تنهایی» او در نوع خود بی‌همتا است نام ببرم. همه کتاب‌های دولت‌آبادی را خوانده‌ام اما «کلیدر» را بیشتر از بقیه دوست دارم. شعر شاملو، اخوان، نیما و میرزاده‌عشقی و در شعر کهن نظامی، خاقانی، فردوسی و منوچهری دامغانی که به نظر من یکی از بهترین شعرا است، همواره مورد توجه من بوده است. اخیرا
«ایرج میرزا» را ورق زده‌ام و هرگاه که دلتنگ روزگار می‌شوم به سراغ «اخلاق الاشراف» عبید زاکانی می‌روم و به علت شباهتش با روزگار ما آن را بارها خوانده‌ام و معتقدم تا زمانی که دروغ، تزویر و ریا وجود دارد این کتاب خواندنی است. چنان‌که موليير هم درباره کتاب «خسیس» می‌گوید: تا زمانی که حتی یک خسیس وجود دارد این کتاب به کار می‌آید.

گفتگو با سعيد ليلاز درباره علايق كتابخواني اش/ روزنامه بهار +



پي نوشت:
بعضي وقتها براي معرفي كتاب ،چيزي بهتر از مرور علايق كتابخوانهاي حرفه اي نيست.

سفر با حاج سیاح/احسان نوروزی

پاریس بلد است چه طور خریداران ناز و عشوه هایش را حفظ کند,این ها همانقدر برایش طبیعی اند که خواندن اشعار بودلر در اتوبوس بازگشت به محله ی حومه ی پاریس و اتاقک اجاره ای اش.اما به خانه که می رسد دیگر هیچ راه دسترسی ای به او نیست,تلفنش مدت ها پیش قطع شده ,ایمیلش را هفته ی قبل چک کرده و نامه ای جز قبض برایش نمی آید.دل خوشی اش عکاسی از خودش است.هر روز بعد از پایان کار شبانگاهی به اتاقش که می رسد قبل از هر چیز می رود جلو آیینه و از خودش عکس میگیرد,بدون هیچ هدفی.راز بزرگ زندگی اش این است,نه برای مشتری ها و نه برای همکاران و نه برای یکی دو دوستی که از دبیرستان برایش باقی مانده اند,برای هیچ کدامشان از این راز نگفته است.

سفر با حاج سیاح/احسان نوروزی

پی نوشت:
مدتی پیش  این کتاب به مدد تبلیغات ناشرش (نشر افق) حسابی در فضای مجازی و مطبوعات سرو صدا کرد,گفتم شاید این هم از آنهمه سرو صداهایی باشد تو خالی که برای فروش اثری این روزها مد شده است.باز هم به واسطه جیره کتاب ,این کتاب به دستم رسید ,هنوز چند صفحه ای از آن را نخوانده بودم که مانند کسی که جادو شده باشد اشتیاقم برای خواندنش ادامه پیدا کرد ,بیشتر از دو سوم کتاب را در همان شب اول خواندم و روز بعد آن را به پایان رساندم.برای کسی که علاقمند به سیر و سفر است و جیبش هم آنقدرها پر نیست که بخواهد مانند حاج سیاح و احسان نوروزی به گشت و گذار در پاریس ,رم , بارسلون,وین و برلین و ...بپردازد .این کتاب بهترین است.برای هیچ کتابی زیاد تعریف و تمجید نمی کنم و قضاوت را می گذارم به عهده خواننده .ولی نثر شیرین و خودمانی احسان نوروزی نمی تواند جلو تعریف و تمجیدم از این کتاب را بگیرد.احسان نوروزی در حول و حوش یکی دو سال قبل طبق سفر حاج سیاح که سفری به اروپا داشته است سفرش را به اروپا و از شرق آغاز می کند .و بسیار ساده و کم خرج سعی می کند مطابق سفرنامه حاج سیاح به همانجاهایی که او رفته و از آن در سفرنامه اش آورده برود .و اینگونه شد که این کتاب با حجم 160 صفحه ای به وجو د  آمد.و الحق که عجب سفری و عجب سفرنامه ای .نثر داستان گونه کتاب مانند یک داستان دنباله دار تو را وادار به خواندنش می کند.تعریف خلاصه ای که نویسنده بصورت یک پاراگراف  از شهری که از ان گذر می کند نیز یکی از همین جذابیتهای کتاب است .همین تعریف از شهر پاریس را در قسمت اصلی همین پست برگرفته از کتاب آورده ام.خسته نباشید میگویم به احسان نوروزی عزیز و نشر افق که حالا می فهمم چرا اینقدر این کتاب را در بوق و کرنا کرده بود.

فراتر از بودن/کریستین بوبن

در هر زندگی,چیزی دهشتبار وجود دار.در عمق هر زندگی ,چیزی دهشتبار,سنگین,سخت و گس وجود دارد:چیزی مانند یک رسوب ,سرب,لکه ,رسوب غم ,لکه ای از غم.


فراتر از بودن/کریستین بوبن

فراتر از بودن/كريستين بوبن

اگر فقط دو كلمه براي توصيف تو در اختيار داشتم ،اين دو كلمه را انتخاب مي كردم:"دل خراشيده و شاد" و اگر فقط يك كلمه در اختيار داشتم ،آني را انتخاب مي كردم كه اين دو كلمه را با هم در بر داشته باشد:"دوست داشتني".اين كلمه خيلي به تو مي آيد،درست مانند روسري هاي ابريشمي آبي كه به دور گردنت مي بستي يا مانند خنده ي چشم هايت وقتي كسي آزارت مي داد.

فراتر از بودن/كريستين بوبن/نگار صدقي




*پي نوشت:
كتاب كم حجمي است كه توسط جيره كتاب همين اواخر به دستم رسيده،متن زيبايي دارد،چيزي شبيه نامه نگاري با يك معشوق كه از دنيا رفته ،خواندنش را توصيه مي كنم .

عادتهاي نوشتن/ ريموند كارور

وقتی می‌نویسم، هر روز می‌نویسم. این مسئله بسیار دوست‌داشتنی است. روزی پس از روز دیگر می‌آید. بعضی وقت‌ها اصلا یادم می‌رود چه روزی از هفته است اگر به نشانه‌های طالع‌بینی اعتقاد داشتم، نشانه من لاک‌پشت می‌شد. راحت می‌نشینم و شروع می‌کنم. اما وقتی می‌نویسم ساعت‌ها پشت میز می‌نشینم، ده یا دوازده و حتی پانزده ساعت پشت سر هم، هر روز. این چیزی که رخ می‌دهد را دوست دارم. می‌فهمید که از این وقت کاری خیلی‌اش صرف اصلاح و بازنویسی می‌شود.چیزهایی که بیشتر از چرخیدن در خانه و کار کردن روی داستانی که نوشته‌ام دوست دارم خیلی نیستند. شعرهایی که می‌نویسم هم همینطور هستند. عجله‌ای ندارم تا نوشتنم تمام شد آن را برای کسی بفرستم. گاهی چند ماه نوشته را از خانه خارج نمی‌کنم و این ور و آن ورش می‌کنم، این را برمی‌دارم و آن را جایش می‌گذارم.نوشتن نسخه اول داستان خیلی طول نمی‌کشد. در یک نشست کارش تمام می‌شود، اما نوشتن نسخه‌های دیگر داستان زمان می‌برد. حتی شده بیست تا سی نسخه از داستانی بنویسم. هرگز کمتر از ده یا دوازده نسخه نمی‌شود.

ازگفتگوي ریموندکارور در 1983 با مجله معتبر «پاریس ریویو» (شماره 76) +


عطر بوسه هایم/عباس معروفی

بخــواب تــا نگــاهــت کنــم

و بــرای هــر نفــس تــو،

بــوســه‌ای بنشــانــم بــه طعــم

هــر چــه تــو بخــواهــی . . .


عباس معروفی

مناجات نامه /خواجه عبدالله انصاری

الهی ...

چون آتش فراق داشتی

آتش دوزخ از چه برافراشتی



مناجات نامه /خواجه عبدالله انصاری


دلبسته امید/احمد شاملو

نــه!

هــرگــز شــب را بــاور نکــردم،

چــرا کــه

در فــراســوهــای ِ دهلیــزش

بــه امیــد ِ دریچــه‌ئی

دل بستــه بــودم . . .


احمد شاملو


همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی

این طور بارمان آورده‌اند که بترسیم، از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایمان بگذارد. از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغمان بیاید.

همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی

شرق بنفشه/شهريار مندني پور

پس چرا آمدي قبرستان؟ جاي خوبي است براي ملاقات، نه؟ اگر بالاي سر قبر بي‌بي روبه‌روي هم بنشينيم، هيچ كس به ما شك نمي‌كند، نمي‌آيد بپرسد شما چه كاره همديگر هستيد. توقع ندارم خيلي نزديك تو بنشينم. با‌ هاله تو كه مماس باشم برايم بس است. دوباره بايد سركار بروم. پس اندازم تمام شده. رنگ‌كار خوبي هستم. چند ماه پشت سر هم كه كار كنم خرج پنج شش ماه را در مي‌آورم. فقط عصرها اگر بتوانم بيايم اينجا. ممنون كه چسب‌هاي شيشه پنجره ات را كندي. نصف شب‌ها، فكر بعضي‌ها مثل شاپره، پشت شيشه پر پر مي‌زند. ديشب كه آمدي كنار پنجره، نديدي مرا توي تاريكي. نديده مي‌ديدمت. رفتي لبه تختت نشستي. يك آينه هست روبه‌روي تختت، يك قالي ابريشمي‌ هم مي‌بينم كف اتاقت. نشستي يك طره از مويت را دور انگشت پيچيدي، بعد ولش كردي. طره پيچ افتاد، شد طناب‌دار شب‌پره. سايه ات آبي است. آبي افتاد روي آبي رنگ اتاقت. بلند شدي رفتي آب بخوري. صداي ريختن آب توي ليوان، نصف شبي پيچيد توي شهر. برق برق شره آب افتاد روي ديوارها. سركشيدي. سفيدي زير گلويت شد مهتاب. نصفه آب را آوردي توي اتاقت. گذاشتي جلو آينه.

شرق بنفشه/شهريار مندني پور/روزنامه اعتماد

دانلود شرق بنفشه/شهریار مندنی پور


نگر تا اين شب خونين سحر كرد /هوشنگ ابتهاج

نگر تا اين شب خونين سحر كرد
چه خنجرها كه از دل‌ها گذر كرد.



 روزنامه اعتماد

گفتم دل و جان بر سر کارت کردم/عطار

گفتم دل و جان بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یاد مرا
کان من بودم که بی قرارت کردم

عطار


سپیده دمی که بوی لیمو میدهد/حسن آذري

۱-مثل ماهی های گرسنه 

  چشم به بالا دوخته ایم 

   به کرمهایی آویزان

       .

       .

       .

       .

  از قلاب جرثقیل

 

 ۲- ما همه کارگریم

 از کوره اگر در برویم

 آجر می شود نانمان

 

 ۳-تنها بگذار تلخی ام را

 گاه حال لیوان چای

 به هم می خورد از قاشق شکر


سپیده دمی که بوی لیمو میدهد/حسن آذري

پرنده آبی/چارلز بوکوفسکی

پرنده ای آبی در قلب من هست
که می خواهد پر بگیرد
اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او
می گویم اش ,آنجا بمان ,نمی گذارم کسی ببیندت

پرنده ای آبی در قلب من هست
که می خواهد بیرون شود
اما ویسکی ام را سر می کشم رویش
و دود سیگارم را می بلعم
و فاحشه ها و مشروب فروشی هاو بقال ها
هرگز نمی فهمند که او آنجاست.

پرنده ای آبی در قلب من هست
که می خواهد بیرون شود
اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او
می گو یم اش,همان پایین بمان
می خواهی آشفته ام کنی؟
می خواهی کارها را قاطی پاتی کنی؟
می خواهی در حراج کتابهایم توی اروپا غوغا به پا کنی؟

پرنده ای آبی در قلب من هست
که می خواهد بیرون شود
اما من بیشتر از این ها زیرک ام
فقط اجازه می دهم ,شب ها گاهی بیرون برود
وقت هایی که همه خوابیده اند
توی چشم هایش نگاه می کنم
می گویم اش ,می دانم که آنجایی
غمگین مباش
آن وقت فرو می دهم اش
اما او انجا کمی آواز می خواند
نمی گذارمش تا کاملا بمیرد
و ما با هم به خواب می رویم
انگار که با عهد نهانی مان
و این آن قدر نازنین هست
که مردی را بگریاند
اما من نمی گریم
تو چطور؟

پرنده آبی/چارلز بوکوفسکی




دانلود ویدئو انیمشن پرنده آبی

دانلود ویدئوشعر پرنده آبی با صدای چارلز بوکوفسکی

این ویدئو را آنلاین ببینید

با تشکر از یک پزشک

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی/حافظ

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

حافظ

اورول قهرمان من است/مارگارت اتوود

خوک‌های جورج اورول خیلی بی‌انصاف بودند... اورول بعدها مدل مستقیم من در زندگی شد، در سال واقعی 1984 سالی که در آن شروع به نوشتن اثری ضد‌آرمانشهری کردم... بعدها در سال واقعی 1984 اورول تبدیل به مدلی مستقیم در زندگی‌ام شد، سالی که در آن شروع به نگارش اثر ضدآرمانشهری «قصه دست‌ساز» کردم. در آن زمان 44ساله بودم و به اندازه کافی از خودکامگی و ستم می‌دانستم که نیاز نباشد تنها به اورول تکیه کنم.

اورول قهرمان من است/مارگارت اتوود/گاردين/نقل از روزنامه شرق 4 بهمن 91

کشکیلات/هوشنگ فتحی

از دیگر فایده های عمده مدیریت اتوبوسی برای رییس تشکیلات,این است که به هیچ وجه دغدغه  ای برای ایجاد هماهنگی و یکدلی میان زیر مجموعه ندارد.زیرا همه مدیران در بخش های مختلف تشکیلات عضو یک ایل و طایفه اند و چنانچه بر سر تقسیم غنائم نیز گاهی گوشت یکدیگر را بجوند و بخورند هرگز استخوان یکدیگر را نمی شکنند.زیرا سود مشترک این جمع همان است که به دور یک سفره بنشینند و یک لقمه نان و بوقلمون بی دردسر و بادآورده را به شادی و خوشی تناول بفرمایند.

کشکیلات(گفتار و کردار نامدیران)/هوشنگ فتحی



پرنده و طناب/خسرو گلسرخی

پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : آفتاب
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : ماه
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبیدند
گفتم که هستید ؟
گفتند همه ی ستارگان دنیا
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : یک پرنده آزادی
من پنجره را با اشتیاق باز کردم

"پرنده و طناب/خسرو گلسرخی"

*پی نوشت:دوم بهمن زادروز خسرو گلسرخی


از اين ولايت/علي اشرف دويشيان

مرد کراوات سفید با تعجب از پیرمرد پرسید: خب کجاست؟ چرا معطل می‌کنی!؟ پیرمرد ناگهان به طرف کرسی دوید لحاف را بالا زد و با خشم فریاد کشید: اینها قربان هه هه ایناها. سه‌خم خسروی ببین چه کبودن. آری قربان. مرد کراوات سفید و دیگران سرشان را نزدیک بردند، چشم که به تاریکی عادت کرده بود، ناگهان مرد کراوات‌سفید یکه خورد. چشم‌هایش باز شد. گیسوی طلایی دخترکی روی زمین در خاک‌های چاله کرسی ریخته بود. زیر کرسی دو پسرک و یک دختر دست در گردن یکدیگر از سرما خشک شده بودند. صورت‌های کبود کوچک‌شان به سقف افتاده بود. شاید منتظر چیزی بودند.

از اين ولايت/علي اشرف دويشيان/روزنامه شرق دوشنبه 2 بهمن 91