وقتی می‌نویسم، هر روز می‌نویسم. این مسئله بسیار دوست‌داشتنی است. روزی پس از روز دیگر می‌آید. بعضی وقت‌ها اصلا یادم می‌رود چه روزی از هفته است اگر به نشانه‌های طالع‌بینی اعتقاد داشتم، نشانه من لاک‌پشت می‌شد. راحت می‌نشینم و شروع می‌کنم. اما وقتی می‌نویسم ساعت‌ها پشت میز می‌نشینم، ده یا دوازده و حتی پانزده ساعت پشت سر هم، هر روز. این چیزی که رخ می‌دهد را دوست دارم. می‌فهمید که از این وقت کاری خیلی‌اش صرف اصلاح و بازنویسی می‌شود.چیزهایی که بیشتر از چرخیدن در خانه و کار کردن روی داستانی که نوشته‌ام دوست دارم خیلی نیستند. شعرهایی که می‌نویسم هم همینطور هستند. عجله‌ای ندارم تا نوشتنم تمام شد آن را برای کسی بفرستم. گاهی چند ماه نوشته را از خانه خارج نمی‌کنم و این ور و آن ورش می‌کنم، این را برمی‌دارم و آن را جایش می‌گذارم.نوشتن نسخه اول داستان خیلی طول نمی‌کشد. در یک نشست کارش تمام می‌شود، اما نوشتن نسخه‌های دیگر داستان زمان می‌برد. حتی شده بیست تا سی نسخه از داستانی بنویسم. هرگز کمتر از ده یا دوازده نسخه نمی‌شود.

ازگفتگوي ریموندکارور در 1983 با مجله معتبر «پاریس ریویو» (شماره 76) +