احساس ضعف می کنم,دستها و پاهایم سست شده اند,وقتی دستهایم را می آورم بالا جلوی صورتم میگیرمشان و زل میزنم بهشان .میبینم دارند می لرزند.درست مثل پیرمردهایی که رعشه دارند.همان پیرمردهایی که موهایشان سفید شده,کمرشان خم شده و صورتشان پر شده از موهای سفیدو سیاهی که سفیدش اشان می زند توی چشمت.آنقدر زیاد که فکر می کنی نوری به چشمانت می تابد.نمی دانم چرا نا خود آگاه به یاد پیرمرد قوزی در داستان بوف کور هدایت افتادم.شاید به خاطر اینکه بالاخره روزی می رسد که من هم شبیه آن پیرمرد قوزی می شوم.هنوز تن صدایش در گوشم هست .وقتی که به آن زن اساطیری که دستش را به سویش دراز کرده بود و یک شاخه گل نیلوفری تعارف می کرد می گفت :هان.؟!همیشه هر جمله ای که می گفت این "هان "از دهنش نمی افتاد.ولی من چرا الان به آن پیرمرد قوزی شبیه شده ام؟برای من که کسی گل نیلوفری تعارف نمی کند.,من که زیر درخت سرو ننشسته ام هنوز.
شاید او همان زن اساطیری باشد ,که قرار بود بیاید .ولی من که هنوز او را ندیده ام,اصلا از کجا معلوم او شبیه همانی باشد که من نمیشناسمش؟آخر چطور کسی را که نمی شناسم تصور کنم؟اصلا چه سن و سالی دارد؟پیر است یا جوان؟چاق است یا لاغر؟اصلا صورتش چه شکلی است؟چشمهایش چه؟سیاه است از انها که وقتی نگاهشان می کنی و زل میزنی به چشمهایشان ترس تمام تنت را میگیرد و یا از آن چشمهایی هست که یک گیرایی خاصی دارند.هی دوست داری بهشان نگاه کنی ,کم کم وارد دنیای شان شوی و از همه چیز صاحبشان سر دربیاوری...
شاید همه اینها خواب باشند,ولی اگر همه اینها واقعی بودند چه؟آن پیرمرد قوزی,آن زن اساطیری...
