پیرمرد قوزی

احساس ضعف می کنم,دستها و پاهایم سست شده اند,وقتی دستهایم را می آورم بالا جلوی صورتم میگیرمشان و زل میزنم بهشان .میبینم دارند می لرزند.درست مثل پیرمردهایی که رعشه دارند.همان پیرمردهایی که موهایشان سفید شده,کمرشان خم شده و صورتشان پر شده از موهای سفیدو سیاهی که سفیدش اشان می زند توی چشمت.آنقدر زیاد که فکر می کنی نوری به چشمانت می تابد.نمی دانم چرا نا خود آگاه به یاد پیرمرد قوزی در داستان بوف کور  هدایت افتادم.شاید به خاطر اینکه بالاخره روزی می رسد که من هم شبیه آن پیرمرد قوزی می شوم.هنوز تن صدایش در گوشم هست .وقتی که به آن زن اساطیری که دستش را به سویش دراز کرده بود و یک شاخه گل نیلوفری تعارف می کرد می گفت :هان.؟!همیشه هر جمله ای که می گفت این "هان "از دهنش نمی افتاد.ولی من چرا الان به آن پیرمرد قوزی شبیه شده ام؟برای من که کسی گل نیلوفری تعارف نمی کند.,من که زیر درخت سرو ننشسته ام هنوز.
شاید او همان زن اساطیری باشد ,که قرار بود بیاید .ولی من که هنوز او را ندیده ام,اصلا از کجا معلوم او شبیه همانی باشد که من نمیشناسمش؟آخر چطور کسی را که نمی شناسم تصور کنم؟اصلا چه سن و سالی دارد؟پیر است یا جوان؟چاق است یا لاغر؟اصلا صورتش چه شکلی است؟چشمهایش چه؟سیاه است از انها که وقتی نگاهشان می کنی و زل میزنی به چشمهایشان ترس تمام تنت را میگیرد و یا از آن چشمهایی هست که یک گیرایی خاصی دارند.هی دوست داری بهشان نگاه کنی ,کم کم وارد دنیای شان شوی و از همه چیز صاحبشان سر دربیاوری...
شاید همه اینها خواب باشند,ولی اگر همه اینها واقعی بودند چه؟آن پیرمرد قوزی,آن زن اساطیری...


پیکر فرهاد/عباس معروفی

شما اسم این را می گذارید زندگی؟که هر کدام از ما جنازه ی یک نفر را بر دوش داریم,سوار بر قطاری به جای نامعلومی می رویم که نه مبدا آن را می دانیم و نه مقصدش را؟دلمان به این خوش است که زنده ایم.چقدر به پریانی که در برابر چشمانمان آزادانه می رقصند بی توجهیم و خیال می کنیم آن ها را ندیده ایم,چقدر از کنار چیزهای مهم می گذریم و آن ها را به حساب نمی آوریم,چقدر به پولک های طلایی آفتاب نگاه می کنیم و فکر می کنیم هر گز از آفتاب پولک طلایی نریخته است,و چقدر به هستی بی اعتناییم . ماقدرت تشخیص نداریم ,بلد نیستیم انتخاب کنیم.نه.ماانتخاب نمی کنیم,انتخاب می شویم.

پیکر فرهاد/عباس معروفی


شهريار/ماكياولي

"شهریار "مشهورترين كتاب ماكياولي ست.نظرات ماكياولي درباره سياست و حكومت بر مردم به خوبي در اين كتاب بيان شده است البته هر كسي عقيده اي دارد و بسياري امروزه سخنان ماكياولي در اين باره را نمي پسندند.ولي به نظر من آدم يا نبايد سياست پيشه كند و يا اگر هم به دنبال سياست مي رود بايد سياست ماكياولي را در پيش بگيرد.
من اين كتاب را از جيره كتاب سفارش دادم .
داريوش آشوري، مترجم "شهريار"، در نوشتاري در ابتداي كتاب چنين مي‌آورد:
در زبان گفتمان سياسي واژه‌اي بدنام‌تر از ماكياوليسم نيست. اين اصطلاح را نخستين بار فرانسويان ساختند تا بيزاري خود را از كاترين دو مديسي، شهربانوي فرانسه نشان دهند كه از خاندان ايتاليايي مديچي بود. و نيز از هرآنچه رنگ و انگ ايتاليايي داشت. اما اين اصطلاح در زبان سياسي رفته-رفته همه‌گير شد و معناي فريبكاري و نيرنگ‌بازي و پايبند نبودن به هيچ‌گونه اصل اخلاقي در زندگي سياسي به خود گرفت. بنياد اين برداشت رهنمودهايي است كه ماكياوللي در كتاب شهريار به كساني مي‌دهد كه جوياي قدرت‌اند. ماكياوللي نيرنگ‌بازي و فريب را در بازي قدرت اصلي ضروري و ناگزير مي‌ديد. بسياري نيز برداشت و دانش‌شان درباره‌ي ماكياوللي و انديشه‌هاي وي بيش از اين نيست.
... اما سترگي انديشه‌ي ماكياوللي – كه سبب توجه فراوان فيلسوفان و پژوهندگان علم سياست در سده‌هاي نوزدهم و بيستم به وي شده – در آن است كه او خود را از پيش‌داوري‌هاي اخلاقي قرون وسطايي درباره‌ي رفتار سياسي رها كرده و با جسارتي بي‌مانند چشم به واقعيت رفتار و زندگي سياسي دوخته است. و آنچه را كه براي به دست آوردن قدرت و نگاه‌داشت آن ناگزير است با چشم باز مي‌نگرد و بي‌هراس و ريا باز مي‌گويد.

براي سفارش و خريد اينترنتي كتاب مي توانيد به جيره كتاب برويد.


دباره ادبيات/نيما يوشيج

در خضوص ادبیات همینقدر کافی است که بدانی ادبیات رشته ایست که زندگی ما و دیگران را تجسم می دهد. کیف و لذت های پنهانی زندگی را زیاده تر می دارد. مردمانی که در این رشته زیر دست شده اند مشهور یا غیر مشهور با چشم های باز به سر می برند. حال آنکه دیگران اکثراً مثل اینست که به کابوس دچار شده اند و زندگانی را در عالم بی خبری و بی یاد و حواسی تحویل می گیرند. به بدبختی های دیگران توجه ندارند. بسیاری از چیزها را نمی بینند و از آن لذّت نمی برند. و ندیده و لذت نبرده دنیا را می گذارند و می گذرند. چیزی را که خیلی در پی ا َش هستند همان زندگی معمولی است. زندگی کردن برای خودشان. همانطور که پرنده ها و چرنده ها. جز اینکه این قبیل آدمها ی خود خواه غالباً زندگی خودشان را هم به رخ مردم می کشند و لذّت می برند از اینکه مردم بدانند آنها خوراکو پوشاک و تجملات بسیار دارند. برای اینکار چه بسا که دست به کارهای ناشایست می زنند بطوری که از زندگی خودشان هم بسکه در تلاش هستند کمتر بهره مند می شوند. پرنده ها و چرنده ها [هم] اینطور نیستند.

از نامه نيما به فرزندش +


مارکز هنوز دوست‌داشتنی است /بهمن فرزانه

هیچ از خاطرم نمی‌رود که چطور شیفته «صد سال تنهایی»اش شدم، آن‌قدر که تا سال‌ها بعد از ترجمه این کتاب وسواس پیدا کرده بودم و نمی‌توانستم کار دیگری برای ترجمه دست بگیرم. دور و بر سال 68 بود، یک دوست مهربان خون‌گرم آمریکای لاتینی داشتم که نماینده «سانتادومینیگو» در سازمان کشاورزی جهانی بود، با هم بروبیایی داشتیم. یکی از همین غروب‌ها وقتی از پلکان ساختمانش پیچیدم، یک دفعه یک آقایی با پوستی آفتاب سوخته، موهای فرفری و یک سبیل خوش‌تاب از پله‌ها پایین آمد. یادم می‌آید که خوب نگاهش کردم، آن موقع دلیل کنجکاوی‌ام را نفهمیدم، به خانه دوستم که رسیدم گفت: «بهمن آن‌که از پله‌ها پایین می‌رفت را دیدی دوست نزدیک من است، توی کله‌اش یک جهان ایده و خلاقیت هی توی هم می‌پیچد. تازگی‌ها هم این «صد سال تنهایی »را نوشته، وقتی شروعش کنی، بی‌برو برگرد غرق می‌شوی. همین هم شد، مرد مو فرفری همان «گابریل گارسیا مارکز»مشهور بود.

مارکز هنوز دوست‌داشتنی است/بهمن فرزانه/روزنامه بهار +




مثل يك عاشق/عباس كيارستمي

اما برای من شهرها و مکان‌ها و کشورها به خودی خود انگیزه اصلی و جالبی برای ساخت فیلم نیستند، این‌ آدم‌ها و مردم هستند که می‌توانند به مکان‌ها معنا ببخشند؛ مثلا اگر کسی پیشنهادی برای من فرستاده بود با این وصف که من را بفرستد به آفریقا یا استرالیا، حتی با وجود این که ممکن است در آنجا به آدم‌خوارها برخورد کنم، من از این پیشنهاد استقبال می‌کنم، دلیلش هم نقطه اشتراک ما و آن آدم‌هاست؛ چون ما هم گوشت می‌خوریم درست مثل آن‌ها. برای همین هم همیشه رفتن به مکان‌های پیش‌بینی نشدنی و جدید استقبال می‌کنم و برای من این آدم‌ها هستند که جایی را جذاب می‌کنند و سبب می‌شوند به فیلمسازی فکر کنم.

گفت‌وگوی استیج فیلم با عباس کیارستمی درباره مثل یک عاشق +


بهرام صادقی

«داستایوفسکی» را نمی‌گویم علاقه‌مندم، بلکه اگر لوس و ژیگولومآبانه نباشد می‌گویم می‌پرستم. اصولا نویسندگان روس (روس گفتم و نه شوروی) را بسیار می‌پسندم. اما «پیراندلو» را به «چخوف» ترجیح می‌دهم. همچنین است «تولستوی» که او را از جهاتی بهترین نویسنده به‌معنای «سالم» کلمه می‌دانم. از معاصران «سالینجر» و «سائول بلو» را خیلی دوست ‌دارم. اما البته آنچه گفتم مانع آن نمی‌شود که مثلا از فاکنر یا همینگوی یا دیگران خوشم نیاید...

بهرام صادقی/گفتگو با مجله فردوسی
شماره 797-دیماه 1345/روزنامه شرق +


پیر پرنیان‌اندیش/خاطرات هوشنگ ابتهاج-سايه

توی این کتاب، شاعر از همه چیز سخن می‌گوید؛ از کبوتر‌هایش، از دست‌پخت مادرش، از جنگ جهانی دوم، از شهریور 1320 تا موسیقی، شعر، سیاست تا صادق هدایت و سیاوش کسرایی و علی‌اکبر خان شهنازی و... . این دو جلد کتاب هم تاریخ معاصر ایران است، هم ادبیات است و هم اصلا خود زندگی است. و یادمان نرود سایه یکی از آخرین غول‌های ادبیات معاصر ما است. از نسل آن‌هایی که بیش از یک نفر هستند، بیش از یک نفر زندگی را زیسته‌اند، بیش از یک نفر زندگی را می‌شناسند و بیش از یک نفر حرف برای شنیدن دارند. خدا سایه‌اش را از سر ما کم نکند. سایه در مورد کسایی و شهناز می‌گوید: «من هیچ زوج هنری را ندیدم که مثل کسایی و شهناز موفق باشند، اصلا مکمل هم هستند. نه دیگر هنرمند‌هایی در حد این‌ها هستند... هم این‌که این‌ها سال‌ها با هم کار کردند، همشهری هستند، با هم همنوا بودند... .» از او می‌پرسند دلیل غمگینی آقای به‌آذین را چه می‌دانید؟ سایه می‌گوید: «هر آدمی که تفکر داره غمگینه. برای این‌که انسان همیشه تنهایی خودشو در جهانی که همه می‌خوان برن برای خودشون بچرخن، حس می‌کنه... شما به وسعت زمین و آسمان توجه کنید و بعد ببینید انسان چقدر تنها است. حالا البته بعضی از این تنهایی یک استنتاج شبه‌فلسفی بدبینانه شبه‌فاشیستی می‌کنن، یعنی به دیگران به عنوان دشمن و غیر نگاه می‌کنند... به هر حال دو راه وجود داره برای آدم‌ها؛ یکی راه تفرقه و نفرت و دیگری راه مهربانی و عشق... به‌آذین از آدم‌هایی بود که در قلبش عمیقا آدم‌ها رو دوست داشت و هستی رو دوست داشت... .» و در جایی دیگر می‌گوید: «من فکر کردم که تولد 80سالگی‌ام را بهانه کنم و از شجریان و لطفی بخوام به این بهانه یه کنسرت مشترک برگزار کنن. می‌خوام بهشون بگم شما دوتا بالاخره اون روزی که من نباشم مجبورید یه برنامه به یاد من برگزار کنین... خب این کارو الان بکنین...» خداوند سایه هیچ استادی را از سر ما کم نکند.



ناهيد طباطبائي /روزنامه بهار-91/10/16


نوشتن به سبک ما آمریکایی‌ها /جویس کرول اوتس

سال‌ها است که در آمریکا کلاس‌های نویسندگی خلاق برگزار می‌شوند و من یکی از قدیمی‌ترین نویسنده‌هایی هستم که به شکل مستمر ادبیات خلاق درس داده‌ام که اوج و شکوهش را هم از دانشگاه پرینستون می‌دانم. اروپایی‌ها هنوز به این کلاس‌ها باور ندارند، نویسنده‌های اروپایی زیاد جدی‌اش نمی‌گیرند و معتقدند ما آمریکایی‌ها می‌خواهیم همه چیز را آکادمیک کنیم و ادبیات آکادمیک نمی‌شود. اما تعداد نویسندگان جوانی که می‌توانند حرفی برای گفتن داشته باشند و خیلی زود سر از دفتر ناشران بزرگ آمریکایی درمی‌آورند می‌تواند نشانه‌ای از این باشد که در داستان‌نویسی هم آموزش می‌تواند راه را سریع‌تر هموار کند. البته که من از آموزش قاعده‌های نوشتن دفاع می‌کنم، برای این‌که به هر حال در تمام این سال‌ها دیده‌ام نویسنده‌هایی را که پشت میزهای دانشگاه پرینستون نشسته‌اند و بعدش نویسنده‌های بهتری شده‌اند. اما اساسا نویسنده‌شدن و منتشرکردن کتابی درخور خواندن را می‌توان به کسی آموخت؟ این سوالی است که در هر گفت‌وگویی با آن مواجه می‌شوم و نشان می‌دهد که خیلی‌ها هنوز به این مسئله ایمان ندارند. و پاسخ من یک کلمه است، بله. نویسندگی هم مثل موسیقی و نقاشی قابل تعلیم است.


ادامه نوشته

گدا/غلامحسین ساعدی

دیگه کاری نداشتم، همه‌ش تو خیابونا و کوچه‌ها ولو بودم و بچه ها دنبالم می‌کردند، من روضه می‌خوندم و تو یه طاس کوچک آب تربت می‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام کنده شده بود و می‌سوخت، چیزی تو گلوم بود و نمیذاشت صدام دربیاید، تو قبرستون می‌خوابیدم، گرد و خاک همچو شمایلو پوشانده بود که دیگه صورت حضرت پیدا نبود، دیگه گشنه‌م نمی‌شد، آب، فقط آب می‌خوردم، گاهی هم هوس می‌کردم که خاک بخورم، مثل اون حیوون کوچولو که وسط بره‌ها نشسته بود و زمین را لیس می‌زد. زخم گنده‌ای به اندازه‌ی کف دست تو دهنم پیدا شده بود که مرتب خون پس می‌داد، دیگه صدقه نمی‌گرفتم، توی جماعت گاه گداری بچه‌هامو می‌دیدم که هروقت چشمشون به چشم من می‌افتاد خودشونو قایم می کردند.

گدا/غلامحسین ساعدی

بازی دلتنگی/داستانک

پیاده که می شود,در را که می بندد,بویش را که باد از پنجره کوچک ماشین بیرون میبرد,تنهامیشوم,خیلی.کتابش را فراموش می کند.می گذارم که فراموش کند.توی آیینه نگاهش می کنم.دور که شد زنگ می زنم برگردد.اسمش را می گذارم باز ی دلتنگی.کتابی را بر می دارد.پیاده می شود.دست تکان می دهیم.دور می شود,انتهای کوچه میپیچد و دیگر نمی بینمش.زنگ می زنم,می گوید:باز چه جا مانده.می گویم:من هم می خواستم همین را بپرسم,مطمئنی چیزی جا نگذاشته ای؟می گوید:هیچ چیز .می گویم:خواستم مطمئن شوم.می خندد.قطع میکند .می رود.

بازی دلتنگی/علیرضا محمدی نیا/کتاب سوم داستان همشهری-مرداد 88


برف گَرد/احمد رضا احمدی

میلر گفت:همین طور است.و ازرا پاوند ادامه داد:برف و سرمای روسیه سربازان ناپلئون و هیتلر را مجمد کرد.آن وقت همه می گویند هیتلر فاشیست است.ولی به نظر من برف فاشیست است.
سپیده زده بودکه همه از رستوران بیرون آمدیم.برف روب ها خیابان های نیویورک را از برف پاک می کردند.زن ها از سرما می لرزیدند.ازرا پاوند گفت:دوستان,رویا همیشه مجلل و جوان است,واقعیت همیشه پیرو هولناک و تلخ و نخ نماست.رویای برفی داریم و رویای واقعی داریم.شب بخیر.
با سر از من خداحافظی کرد و با پیرهن تابستانی و سفیدش تنها در طول پیاده رو رفت.برف هنوز می بارید.

برف گَرد/احمد رضا احمدی/داستان همشهری-دیماه 91

و این منم زنی تنها/فروغ فرخزاد

واین منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
درابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی...



ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/فروغ فرخزاد

My Blueberry Nights

چطوري ميتوني به يکي بگي خداحافظ
وقتي که حتي نميتوني زندگي بدون اونو تصور کني؟
من نگفتم خداحافظ,من هيچي نگفتم,من فقط رفتم...



از فیلم My Blueberry Nights-2007

جلال آباد /محمد صالح علا

شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم به عکس تصور انسان ها ,گاوها گاو نیستند.گاوها شخصیت پیچیده ای دارند.برخی احساساتی,گوشه گیر,خجالتی و فروتن اند,برخی ریاست طلب,پرخاش گر و زود رنج اند.اندام بزرگی دارند ولی بسیار مهربان ,متین و بی آزارند.گاوها اغلب بیماری قلبی دارند,تنها به خاطر جثه ی بزرگ شان نیست,به خاطر رنج هایی ست که در طول زندگی می کشند.از نظر عاطفی پیچیده اند,ماده هایشان مادران خوبی هستند,نُه ماه باردارند و فرزندشان را تا یک سالگی شیر می دهند و مراقبت می کنند,مهارت های زندگی می آموزانند,هم به ما شیر می دهند و هم به بچه هایشان.برای همین بیشتر گاوها دچار کمبود کلسیم هستند,سینه هایشان ملتهب و متورم است.حافظه ی خوبی دارند,باهوش اند هرگز برکه ای را که از آن آب نوشیده اند یا علفزاری را که در آن علف های خوش مزه ای چریده اند و زیر آفتاب مطبوعی چرت زده اند ,فراموش نمی کنند.

جلال آباد /محمد صالح علا/داستان همشهری-دیماه  91

استثمار روح و معنویت خودتان/شرمن الکسی

وقتی مدت‌ها استعمارتان کرده باشند، در نهایت کارتان می‌شود استثمار روح و معنویت خودتان. آنقدر در معرض اتفاق‌ها و کلیشه‌های منفی قرار می‌گیرید که کوچک‌ترین اتفاق مثبت را می‌چسبید و رهایش نمی‌کنید. آدم‌های غیرسرخ‌پوست ما را به این دلیل دوست دارند. آن‌ها فکر می‌کنند همه ما روحانی و شفادهنده‌ایم. بعد از این‌که نسل اندر نسل به ما توهین شده و شخصیت‌مان خورد شده، این‌که سرخ‌پوستی درباره خودش فکر کند سنتی و جادوگونه است و قدرت خاص دارد، اغواگری ابلهانه‌ای است.

شرمن آلکسی/گفتگو با مجله تایم/ترجمه ثمین نبی‌پور روزنامه بهار +


پی نوشت:
الکسی را مجله نیویورکر، یکی از 20 نویسنده قرن بیست‌ویکم اعلام کرده. در سال 2001 برنده جایزه پن و در سال 2007 هم برای کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت، برنده جایزه کتاب ملی آمریکا شده. این کتاب سال گذشته با ترجمه رضی هیرندی از سوی نشر افق منتشر شد.

مضرات خودنمایی نویسنده/مایکل مایرهوفر

در خانه بمانید. به کسی زنگ نزنید. استاتوس فیسبوک‌تان را به روز نکنید و در آن نگویید که چه چیزی می‌خوانید یا این‌که امروز چند‌هزار کلمه خواهید نوشت. خودتان را محبوس کنید فقط بنشینید و بخوانید و بنویسید و بعد اگر به متن اولیه‌تان نگاهی کردید و فکر کردید که عالی است پس خب بدانید که در اشتباهید.
دوباره متن دیگری بنویسید، دوباره و باز هم دوباره و دوباره. هر کلمه، هر جمله، هر هجا را بسازید اگر می‌خواهید می‌توانید قواعد و قوانین را به هم بریزید اما آگاهانه قانون‌شکنی کنید. بالاخره این یک کار جدی است. در اینجا شما دارید چیزی خلق می‌کنید. در آن خوشمزگی کنید، به کارتان بخندید اما آن را سبک نپندارید. صنایع ادبی را به‌کار ‌گیرید تا ناخودآگاه با وزن و آهنگ اثرتان را غنی کنید، که این به هر حال از عوامل مهم یک شعر تاثیرگذار است.


ادامه نوشته

امروز ۳۰۰سال دارم/بهرام بيضايي

‌سي سال از کلاس‌های دانشگاه دور ماند، تا دست‌آخر کلاس‌های درس جای دیگری در آن‌ سوی دنیا درهایش‌ را به روی او گشود. انگار که بهرام بیضایی هیچ‌گاه پشت در بسته نمی‌ماند. حالا فیلم «رگبار»ش به سفارش مارتین اسکورسیزی با نسخه‌ای تازه و ترمیم شده به نمایش در آمده است و کلاس‌های پی‌درپی‌اش در دانشگاه استنفورد فرصتی شده است برای علاقه‌مندان تاریخ و اسطوره و هنر. او مرگ یزدگرد را سال 58 اجرا کرد و تا اجرای «کارنامه بنداربیدخش» در سال 76، هجده سال رنگ صحنه را هم ندید، اما او در تمام این مدت نوشته بود و زبان اسطوره‌ها را موم توی مشت‌اش کرده‌بود.
پای حرف‌های بهرام بیضایی
امروز پنجم دی تولد بهرام بیضایی است، بهرام بیضایی 74ساله حالا روزهای خوش‌تری را سپری می‌کند، او درباره این نوشتن‌ها در سخنرانی‌ای که در دانشگاه استنفورد داشت، گفت:
«امروز ۳۰۰سال دارم. نیم قرن نوشته‌ام، نیم قرن در کار نمایش بوده‌ام، نیم قرن در کار سینما از قلم‌زدن تا ساختن، نیم قرن در کار ریشه‌یابی و پژوهش و یک قرن پشت درهای بسته در انتظار یا شنود یک طرفه گفت‌وگوهای پرسش و تهدید. آری کسانی هستند که بیش از سال‌های تقویمی عمرشان زندگی می‌کنند.»



منبع +


نصيحت به نويسنده جوان/جونت دياز

داستان‌نویسی، آنچه در نویسنده‌ها دیدم نه عشق به فرم داستان بود و نه حجم جنون‌آمیزی از خوانده‌ها، که سرریز می‌کند و آدم را به نویسندگی سوق می‌دهد. ترس بود. ترس از این‌که نویسنده خوبی نیستی، ترس از این‌که چیزی که می‌نویسی مطابق انتظارت از آب درنیاید، ترس از این‌که کار فلانی و بهمانی از تو بهتر است، ترس از این‌که از نویسندگی پولی درنمی‌آید، ترس از این‌که راه را اشتباه آمده‌ای، ترس از والدین، که مدام بچه‌ها را تشویق می‌کنند به انجام کاری مشخص‌تر و تضمین‌شده‌تر، ترس، ترس، ترس، این ترس بی‌پایان لعنتی، تا وقتی این ترس هست تو اسیرش هستی. به نظر من کل این کارگاه‌های ادبیات خلاق و آموزشگاه‌های نویسندگی علم شده‌اند تا وانمود کنند که این ترس وجود ندارد و این ترس چه‌قدر شدید و چه‌قدر زیاد است. ما مدام زور می‌زنیم پنهانش کنیم، زور می‌زنیم خونسرد به نظر برسیم. اگر قرار باشد نویسنده جوانی را نصیحتی کنم، می‌گویم تنها راه پیش‌رفتن، تعیین تکلیف با این ترس است.

ادامه نوشته

رستگاری در شاوشنگ/فرانک دارابونت-استیون کینگ

"Remember Red, hope is a good thing, maybe the best of things, and no good thing ever dies".
"رد یادت باشه, امید چیزه خوبیه, شاید بهترینه چیزها, و چیزهای خوب هرگز نمی میرند"

یکی از دیالوگهای فیلم رستگاری در شاوشنگ ساخته فرانک دارابونت بر اساس رمانی از استیون کینگ



فرانک دارابونت کارگردان فیلم مسیر سبز نیز هست که نویسنده این رمان هم استیون کینگ می باشد که به فارسی هم ترجمه شده است.فیلم بسیار زیبا و جذاب است و بسیار خوب توانسته مفهوم"امید به زندگی و اینده"را به تصویر بکشد.به شخصه از دیدن فیلم لذت بردم

چند دیالوگ زیبا  از فیلم:

رد: اونها برای زندگی میارنت اینجا و این دقیقا همون چیزیه که ازت می گیرن

رد: این دیوارا یه طورایی مسخره ان. اول از اونا بدت میاد. بعدا بهشون عادت می‌کنی. بعد یه مدتی هم جوری میشه که به اونا وابسته میشی.این قانونشه. اونا برای زندگی میارن اینجا و این دقیقا همون چیزی که ازت میگیرن .

اندی: بدشانسی رو هوا معلقه و باید رو یک نفر بشینه —-نوبت من بود فقط همین

رد: اندی دوفرین! کسی که توی رودخونه پر از کثافت شنا کرد و از اون طرفش تمیز بیرون اومد 


پیکر فرهاد/عباس معروفی

ما همدیگر را گم کرده بودیم.انگار کسی دیواری بین ما حایل کرده بود که ما همدیگر را نبینیم.من در تب او می سوختم و او در  تب من.چون نگاه های آتشین او نشان می داد که او به من علاقمند نیست,دیوانه ی من است,و من التماس را در آن چشم ها می خواندم.آن قدر در تماشای من وقت گذاشته بودکه زمان را گم کرده بود.یک ساعت,یک سال,چند سال؟زمانی که من از جای خود تکان خوردم و پردۀ نقاشی به هم خورد,از وقتی صدای خندۀ خشک و ترسناک پیرمرد قوزی خواب را بر او حرام کرد,دیواری بین ما قرار گرفت و ما همدیگر را گم کردیم.

پیکر فرهاد/عباس معروفی

فال حافظ/شب یلدا



اگر آن طاير قدسی ز درم بازآيد دارم اميد بر اين اشک چو باران که دگر آن که تاج سر من خاک کف پايش بود خواهم اندر عقبش رفت به ياران عزيز گر نثار قدم يار گرامی نکنم کوس نودولتی از بام سعادت بزنم مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ                     
  عمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد برق دولت که برفت از نظرم بازآيد از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآيد شخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد گوهر جان به چه کار دگرم بازآيد گر ببينم که مه نوسفرم بازآيد ور نه گر بشنود آه سحرم بازآيد همتی تا به سلامت ز درم بازآيد