گاهي چو آب هستم و گاهي چو آتشم
از اين دگانگي ست كه بس درد مي كشم

سويم  ميا و روح  پريشان  من   مخوان
اوراق   كهنه اي  زكتابي   مشوشم

پرهيز اين زمان زمن اي نازنين كه من
سر تا به پا شعله و پا تا سر آتشم

با پاي خويش زآتش عشق تو بگذرم
خويش آزماي خويشم و روح سياوشم

بستي ميان به قتلم و جرمم همين كه من
با خامه ي خيال خود آن موي مي كشم

دارد رواج سكه قلب هنر حميد
عيب من كه كنون پاك و بي غشم


"حميد مصدق"